بگو که چرا دیگر غزالی خرامان به سویم نمی آید؟
یعنی به واقع باید به پشت دیوار فراموشی کوچ کنم؟

چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهاييست ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشاييست

یکی از دوستان یه نظر واقعا زیبا داده بود اما چون ادرس نداده بود من در همین جا ازش تشکر می کنم و از شما خواهش می کنم ادرس بدین اگه دارین
اگر یه روز تنها شدی فقط به اسمون نگاه کن اونوقت ببین چند تا پرنده ی تنها می بینی








چه پروا ها كه از پرواز كرديم
ولي پروانه وار آغاز كرديم
چو از شمع و لبش آگاه گشتيم
به آتشهاش دل دمساز كرديم
صدايي تا بيايد از دل كوه
چه آواها طنين انداز كرديم
به صالح بودن خود فخر كرديم
روش چون اشتر جماز كرديم
بتابد تا به دل نور سپيدش
به دست خود گريبان باز كرديم
چو بر تخت سليمان جايمان داد
بسان مور شرح راز كرديم
چو طوفان بلا در راه ديديم
دل خود نوح كشتي ساز كرديم
هواها چنگ چون در ما بينداخت
چو يوسف گشته ما هم ناز كرديم
چو راه دل به دريا بسته ديديم
دل خود نوح كشتي ساز كرديم
بسان نجم تا تابان بمانيم
بسوي آسمان پرواز كرديم . . .









مجنون و پریشان توام دستم گیر سر گشته و حیران توام دستم گیر
هر بی سر و پایی دستگیری دارد من بی سر و بی پای توام دستم گیر
گفته بودم زندگي زيباست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشتهاي سبز پهناور
سربرون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
پا به پاي شادمانيهاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي لز سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خوندن
در تله افتاده آهو بچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاهگاهي زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي درهم غم را زنمنم هاي بارانها شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را در كنار بام ديدن
يا شب برفي پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامن گير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست
گر بيفروزيش
رقص شعله اش از هر كران پيداست

دوستت دارم حتی اگر از چشمان خیسم بخندی و بی خیال این باشی که دلم شکسته است...
دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد ، حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی با اینکه میدانم در دلت یک دنیا محبت است و احساست ، مثل آب پاک و زلال است...
عزیزم باور کن به تو نیاز دارم ، منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته ، منی که ساحل دریای دلم طوفانی است و امواج غم و غصه در دلم زیر و رو می شود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبت و عشقت صفا دهی ، دل سوخته ام را با عشقت جان بدهی و ساحل دریای دلم را آرامتر از همیشه کنی...
عزیزم مرا باور داشته باش ، حتی برای یک لحظه هم که شده قلب مرا با تمام وجودت حس کن ...
بیا تا تنهایی دوباره به ویرانه دلم نیامده است !
تا تنهایی قاب خالی و بدون عکسش را در طاقچه قلبم نگذاشته است، تو بیا و قاب زیبای عکست را در آنجا بگذار!
بیا در قلبم با صدای مهربانت بگو درد دلت را به من و با فریاد اسم مرا صدا کن و بگو مرا دوست میداری تا سکوت تلخی که مدتهاست اعماق قلبم را فرا گرفته است و قلبم را غم زده کرده است شکسته شود!
قلبم را پر از محبت و عشق و صفای خودت کن ! بگذار آن خونی که در رگهای خشک من جاری میشود خون تو باشد و بگذار آن وجود من وجود تو نیز باشد!
عزیزم اینک که مینویسم دوستت دارم چشمانم خیس است ، به خدا خیس است ، پس چشمهای خیس مرا باور کن و تو نیز به من بگو مرا دوست میداری.
با آهنگ دلنشین عشق و با یاد تو و با عشق به قلب تو با چشمانی خیس و قلبی پر از امید اگر نخندی و اگر بیخیال این دل عاشق من نباشی می نویسم که دوستت دارم...
اینبار نه از حفظ میگویم و نه تکرار میکنم ، اینبار برای آخرین بار میگویم این کلمه را !!!! چونکه دوست داشتن به عمل است نه به گفتن! پس برای آخرین بار میگویم که مرا بفهمی و قلب شکسته و عاشق مرا باور داشته باشی ::::::::
گاه كه به اطرافم مي انديشم به سادگي ولي سنگين درمي يابم كه چه اندازه گذشت و گذشتن سخت شده است ! چه خوب بود اگر همگي به اين توافق رسيده بوديم كه يا بگذر يا همان لحظه پاسخ بده هر چند خشونت بار .... و گهگاه به خود مي گويم كه « چه سخت است غريبانه گريستن ميان لبخندهاي دروغين .......» كاشكي كلام مي توانست دايره فكر مرا كالبدشكافي كند .... چه ساده غريب شده ايم و چه ساده فاصله ها به تصاعد رسيده اند .... مراقب باش پلها را يكي يكي شكستن كار ساده ايست ......ماندن و ايستادن و دوست داشتن و صبور ماندن ساده نيست و در اين ميان دوست داشته شدن و محبوب ماندن از همه چيز سخت تر است ... خيلي وقتها شده است كه پشت شوخي كه به روزگار دارم با خود فكر كرده ام آدمها مثل كرم ابريشم تنها سفيد و قهوهاي را ديده اند و بسياري مصرانه با همين دو رنگ عمر خود را سر مي كنند .... تنها پروانه ها رنگهاي هزار رنگ رنگين كمان شهرام عشق و ابديت را مي نوشند .... چه خوبست پروانه شدن .... كاشكي دستت را دراز مي كردي تا من هم پروانه شوم ........
تو می دانستی اگر محبت کنی اثیرت می شوم
نمی دانستی اگر اثیرت شوم پر پر می شوم
تو می دانستی اگر اثیرت شوم یک نفر به هزار نفر اثیری که داری اضافه می شود
نمی دانستی اگر او به هزار نفر اثیرت اضافه شود عاشق می شود
تو می دانستی اگر او به هزار نفر اثیرت اضافه شود مغرور تر می شوی
نمی دانستی اگر مغرور شوی تمام هزار نفراثیرت را از دست می دهی
تو می دانستی اگر هزار نفراثیرت را از دست دهی هیچ کس برایت باقی نمی ماند
اما کاش ین بار می دانستی اگر تنها شوی یک نفر کنارت می ماند
و اون من هستم
رهايم كردي و رهايت نكردم!
گفتم حرف ِ دل يكي ستّ
هفتصدمين پادشاه راهم اگر به خواب ببيني،
كنار ِ كوچه ي بغض و بيداري
منتظرت خواهم ماند!
چشمهايم را بر پوزخند ِ اين آن بستم
و چهره ي تو را ديدم!
گوشهايم را بر زخم زبان اين آن بستم
و صداي تو را شنيدم!
دلم روشن بود كه يك روز،
از زواياي گريه هايم می آیی
تنها از همين مي ترسیدم!?
که ...
همان شد که نمی خواستم تو در عین
بی وفایی مرا رها کردی....

آسمان گو ندهد كام چه خواهد بودن
يا حريفي نشود رام چه خواهد بودن
حاصل ازكشمكش زندگي اي دل ناميست
گونماند زمن اين نام چه خواهد بودن
آفتابي بود اين عمر ولي بر لب بام
آفتابي به لب بام چه خواهد بودن
چند كوشي كه به فرمان تو باشد ايام
نه تو باشي و نه ايام چه خواهد بودن
گر دلي داري و پابند تعلق خواهي
خوشتر از زلف دلارام چه خواهد بودن
شهرياريم و گداي در آن خواجه كه گفت
خوشتر از فكر مي و جام چه خواهد بودن
ایا عشق بعد از مرگ نیز وجود دارد ؟![]()

ریچارد تقریبا 19 ساله بود پسری بسیار باهوش و زرنگ . تقریبا همه او را دوست داشتند . نه تنها بخاطره ظاهر دوست داشتنی اش بلکه بخاطره اینکه او از یک بیماری کشنده و لا علاج رنج می برد. ریچالد فقط مهمان چند ماه دیگر بود.هیچ کس نمی دانست هرلحظه چه اتفاقی خواهد افتاد . مادرش خیلی مواظب او بود.ریچارد هرگز عادت نداشت از خانه بیرون برود . او همیشه با مادرش در خانه می ماند . یک روز از مادرش تقاضا کرد
بیرون بروند
. او در پیاده رو قدم می زد و اطراف را تماشا می کرد . ناگهان نگاهش به دختری دوخته شد که پشت پیشخوان یک مغازه ی لوازم صوتی استاده بود ومشغول تماشای او شد انها به همدیگر خیره شدند گویی در طول زندگی یکدیگررا می شناختند . او داخل مغازه رفت و به میز نزدیک شد . دختر جوان ا ز او پرسید : (( می توانم کمکی بکنم ؟ )) ریچارد در حالی که کمی عصبی شده بود گفت : (( اوه بله من یک CDمی خاستم ))
وقتی ریچارد ازفروشگاه خارج شد احساس کرد ان دختر را دوست دارد .او هر روز به انجا می رفت و یک CD می خرید اما هرگز انها را باز نمی کرد . وقتی ریچارد از فروشگاه خارج شد دختر جوان پشت صندوق رفت تا پولها را درون صندوق بگذارد در لابلای پولها یادداشتی دید که ریچارد روی ان نام و شماره تلفنش را نوشته بود .
وقتی دختر جوان زنگ زد و خواست با ریچارد صحبت کند مادر ریچارد ناگهان به گریه افتاد دو در میان هق هق گریه گفت ریچارد دیگر هرگز حرف نمی زند
ان روز بعد از ظهر مادر ریچارد به اتاقش رفت و کمدش رفت . او جعبه ها و بسته بندی های باز نشده ی CD ها را دید و به یاد ریچارد یکی از ان ها را باز کرد و نامه ای را درون ان پیدا کرد . روی ان یک شماره تلفن بود .
بسته ای دیگر باز کرد و توی ان نامه ای بود که نوشته بود چرا زنگ نمی زنی ؟ نامه های دیگری هم بود که نوشته بود تو خیلی جذاب هستی و روی بقیه ی نامه ها نوشته بود دوستت دارم

هی، فلانی ! زندگی شاید همین باشد؟ یک فریب ساده و کوچک. آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی. من گمانم زندگی باید همین باشد.
بگو ایا به یاد من دمی سر می کنی یا نه
تو هم یادی زپرواز کبوتر می کنی یا نه
دل من تشنه و خواهان یک جرعه نگاه توست
مرا در شهر چشمانت شناور می کنی یا نه
هزاران بار گفتم دوستت دارم عزیز دل
بگو احساس قلبم را تو باور می کنی یا نه
تمام شعر های سبز نارنجی برای توست
غزلهای مرا ایا تو از بر می کنی یا نه
دمی غافل نبودم از خیال خاطرت اری
تو هم ایا به یاد من دمی سر می کنی یا نه
نوشتم نام زیبای تو را بر صفحه قلبم
تو ایااسم من را ثبت دفتر می کنی یا نه
و حرف اخر من این که شبهای سیاهم را
به مهتاب نگاه خود منور می کنی یا نه ایا به یاد من دمی سر می کنی یا نه
تو هم یادی زپرواز کبوتر می کنی یا نه
دل من تشنه و خواهان یک جرعه نگاه توست
مرا در شهر چشمانت شناور می کنی یا نه
هزاران بار گفتم دوستت دارم عزیز دل
بگو احساس قلبم را تو باور می کنی یا نه
تمام شعر های سبز نارنجی برای توست
غزلهای مرا ایا تو از بر می کنی یا نه
دمی غافل نبودم از خیال خاطرت اری
تو هم ایا به یاد من دمی سر می کنی یا نه
نوشتم نام زیبای تو را بر صفحه قلبم
تو ایااسم من را ثبت دفتر می کنی یا نه
و حرف اخر من این که شبهای سیاهم را
به مهتاب نگاه خود منور می کنی یا نه

يک کمی آنورتر
در همين شهر و ديار
کودکی گم شده است
در ميان من ما
بين سنگينی بغض دل ما
بين دعوای من و تو
بر سر مال ومقام
در پی قال و سلام
کودکی گم شده است
زير بازارچۀ شهرت و نام
من بمانم تو نمان
من به سود و تو زيان
من سزاوار زمان.
کودکی گم شده است.
چه کسی می خواهد
که به ياد اورد آن
کودک پير زمان
پينۀ دستانش
همه از سردی افکار و فراموشی ماست ؟
ـ و همين درد مرا سخت می آزارد ـ
که چرا انسان، اين دانا، اين پيغمبر
در تکاپوهايش: ـ چيزی از معجزه آن سوتر -
ره نبرده است به اعجاز محبت، چه دليلی دارد؟
چه دليلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در يک لبخند، چه شگفتی هايی پنهان است!
من بر آنم که درين دنيا خوب بودن ـ به خدا ـ سهل ترين کارست
و نمی دانم،
که چرا انسان،
تا اين حد،
با خوبی بيگانه است.

همین حسی که دارم حتی وقتی از تو دورم ... چقدر خوبه
همین بس که می دونم خوب خوبی خواب خوابی من که بیدارم ... چقدر خوبه
همین بغضی که دارم . همین ساز شکسته . دلیل از تو مردن از تو رفتن تا تو برگشتن ... چقدر خوبه
همین اشکی که غلتید . همین دستی که لرزید. همین دردی که پیچید از غم تو در صدای من ... چقدر خوبه
همین حرفی که گم شد از لب من تا ترانه از تو پر باشه ... چقدر خوبه
همین اهو که گم شد تا دوباره کودکانه از تو پر باشه ... چقدر خوبه
چقدر خوبه که هستی ... اگه حتی بد بد ... اگه حتی غریبه مثل سایه ادامه ی من ... چقدر خوبه
چه بی نور ستاره همین که تو بخندی ... چه بی رنگ عقاقی پیش لبهات وقت شکفتن ... چقدر خوبه

پنهان نگاهم ميكند،چشمي وصدناز
پنهان نگاهش ميكنم،مي خوانمش باز
خورشيدخندان لبش بامي هم آغوش
مهتاب تابان رخش باگل هم آواز
مي خواهدم، پيداست از طرزنگاهش
دزديده ديدن هاي اومي گويدم راز!
مي خواهدم واز شوق اين احساس جانبخش
ذرات من پيوسته دررقصندوپرواز
مي خواهمت اي باغ لبريز از ترانه
مي خوانمت دراشك وآوازشبانه
مي بينمت درتاروپودسينه دردل
چون هرم آتش مي كشي در من زبانه
مي آرمت ازلابه لاي جان به رفته
تادرسرودمن بماني جاودانه!
مي جويمت درآسمان،دربرگ،درآب،
مي پُرسمت ازقله هاي بي نشانه
بايادتوسرگسته دركوهم هميشه
آميزه اي ازشوق واندوهم هميشه
مي خواهمت اي باتوشيرين زندگاني،
دست هايت ساقه هاي مهرباني،
اي هستي ام راكرده چشمان توتاراج،
بخشيده بارديگرم شورجواني
اي بُرده چشمانت مراازظلمت خاك
تاروشني هاي بلندآسماني،
پيش توخاموشم اگربرمن نگيري چشم،
چشم تومي داندزبان بي زباني
مي خواهمت اي خوش ترازصبح بهاران،
اي چشمهايت عشق راآيينه داران،
اي كاش مي گوفتي چه مي خواهد
دل توازاين دل آواره دراندوهزاران
عشق توخوش مي پرورددرجان پردرد
شعري كه ماندجاودان درروزگاران
ساقي به فريادم برس،غم پرپرم كرد،
چشمان اوچشمان او،خاكسترم كرد
ديگرگل خورشيدازسرخي به زردي ست
غم،درنگاه آسمان لاجورديست
بايادچشمش مانده ام تنهاي تنها،
تنهاخداداندكه تنهايي چه دردي ست!
وقتي که گريه کردم گفتن بچه اي !!! وقتي خنديدم گفتن ديوانه اي !!! وقتي جدي بودم گفتن مغروري !!! وقتي شوخي کردم گفتن سنگين باش !!! وقتي حرف زدم گفتن پر حرفي !!! وقتي ساکت شدم گفتن عاشقي !!! حالا هم که عاشقم مي گن گناهه

اگر ميتوانستم ديوانگي را براي تو به تصوير بکشم و اگر مي توانستم ان چرا که در درونم به تلاطم در مي ايد شرح دهم اگر ميتوانستم بدانم پشت ان ارام نگاه چه ميگذرد اگر فقط يک بار از ميان نگاه هاي سرکشم حرف دل بي قرار را مي خواندي من زندگي را با بهشت و گنج قارون عوض نمي کردم و بگذار عاشقانه گلواژه هاي زندگاني را که با وجود تو رنگ اميد به خود گرفته اند را توصيف کنم و بگويم بگذار عاشقانه بگويم دوستت دارم

سن ۱۴ سالگي: تا پارسال هر کي بهشون مي گفت: چطوري؟ مي گفتن: خوبم مرسي! حالا ميگن: مرسي خوبم!
سن ۱۵ سالگي: هر کي بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاري و رنگ آميزي و ...!)
سن ۱۶ سالگي: يعني يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم مي خوان خودکشي کنن! ... شوخي هم ندارن !
سن ۱۷ سالگي: نشستن و اشک مي ريزن! ... بهشون بي وفايي شده! ... (کوران حوادث سن ۱۸ سالگي: ديگه اصلا عشق بي عشق! ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن ۱۹ سالگي: از بي توجهي يه نفر رنج مي برن! ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن ۲۰ سالگي: نه ، نه! ... اون منو نمي خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره! مي دونم!
سن ۲۱ سالگي: فقط ۲۷-۲۸ سالگي قصد ازدواج دارن! فقط
سن ۲۲ سالگي: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چي نباشه!)
سن ۲۳ سالگي: همه ء خواستگارا رو رد مي کنن
سن ۲۴ سالگي: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه!
سن ۲۵ سالگي: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکي نمياد؟! ... هر کي مي خواد باشه ، باشه
سن ۲۶ سالگي: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله
سن ۲۷ سالگي: آخيـــــــــــش
سن ۲۸ سالگي: کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي
. زمان خودکشی رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش)
1. مبادا بعد از خودکشی از ريخت و قيافه بيفتيد.
2. بهترين لباستونو تنتون کنيد.
3. حتما يه يادداشت بذاريد و علت خودکشی رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد.
4. خواهشا زياد کثيف کاری نکنيد.
5. موقع خودکشی لبخند بزنيد تا لبخند روی لبتون باقی بمونه.
6. لطفا چشاتونو باز نذاريد چون خيلی وحشتناکه.
7. يه بسته دستمال کاغذی حتما روی ميزتون باشه.
8. اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست).
9. رد انگشتتونوهمه جا بماليد تا بفهمن خودتون خودتونو کشونديد.
10. يه جوری خودکشی کنيد که دوباره بشه زنده تون کرد.
11. دليلتون برای خودکشی قانع کننده باشه.
12. برای مسايل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست ... بلانسبت شما.
13. قبل از خودکشی حتما يه فال حافظ بگيريد.
14. قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک يادتون نره.
15. بهتره بعد از مرگ ... مثلا مرگ ... در حالت دراز کش باشيد.
16. اگه توی دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلی رمانتيکتر و رويايي تربه نظر مياد و اشک آورتره.
17. در اتاق رو حتما قفل کنيد که جريان هيجان انگيزتر باشه.
18. قبل از خودکشی حتما گريه کنيد . صورتتون اشک آلود باشه.
19. خودتون برای جهندم رفتن آماده کنيد.
حالا جديد ترين و راحت ترين روش خودکشی: ((استفاده از جوراب))
تخت خواب رو آماده کنيد. تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو. خيلي آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو. هيچ راه نفوذی برای هوا نذاريد . يک ساعت بعد .... شما مرديد.
خدا رحمتتون کنه.












