تبليغاتX
دنيای يک بانوی خاموش
19 Jun 2006

 
 
نزديك ظهر است و هوا گرم، اما گرمتر از هوا ،گرماي عشق است.
عزيزي
گل سرخي به دستم داد به ناگاه آتش رنگش مرا به رخ يار برد و بي اختيار دلم لرزيد،اشك در چشمانم حلقه زد.چشمانم بازند اما هيچ نمي بينم.
گل سرخ چنان مدهوشم كرده كه ديگر به هيچ فكر نمي كنم. گل سرخ را بر لبانم  مي گذارم و مي بوسمش به اميدي كه شايد لب يار باشد وهمچون توتيا بر چشمانم مي كشم وبا خود مي گويم، تو را بر چشمانم جاي است.
چگونه از ياد ببرم عشقم را؟ مگر ميشود! دوستي مي گفت : بگذار و بگذر. من از او گذشتم اما چگونه از خود بگذرم، چگونه راضي شوم پا بر دل عاشقم بگذارم.
كاش آن قدر زيبا بودم كه جز من كسي در نظرش جلوه نمي كرد. كاش آن قدر بزرگ بودم كه مرا با كسي مقايسه نمي كرد. كاش بتي بودم در چشمانش.
كاش مي توانستم او را براي يك لحظه فقط يك لحظه با خود همراه كنم. كاش قبل از رفتنش دستانش را روي قلبم مي فشاردم تا تپيدنش را حس كند. كاش روز وداع چشمانش را به التماس چشمانم ميهمان مي كردم. كاش قلبش، قلبم را ميهمان مي كرد.
چه راحت مي خنديد، چه راحت از من مي گذشت ، چه قدر آرام بود كاش از آن آرامش ذره اي هم به من هديه مي كرد. مي دانم بيهوده دل در گرو يار دارم مي دانم مرا به سوي او راهي نيست اما چه كنم كه عشق را با عقل دوستي نيست.
گل سرخ را در آغوش كشيدم آن قدر بوسيدمش كه در مقابل بوسه هايم سر به زير افكند ودر مقابل گرماي آغوشم پرپر شد. آه، چه قدر خود خواهم گل سرخ را پژمردم.
خميدگي ساقه و گلبرگ پرپر شده ي
گل سرخ به من گفت كه او مرا نمي خواهد ونخواهد خواست .
چه قدر خودخواهم! اما مگر مي شود خود را نبينم، مگر مي شود اشك هاي شبانه ام را نبينم، مگر مي شود قلب از هم گسيخته ام را نبينم، مگر مي شود
گل سرخ را نديد گرفت!!!
وتو اي قلبم مرا ببخش  به خاطر همه ي خود خواهي هايم و به خاطر همه ي از خود گذشتن هايم و ببجش به خاطر عاشق كردنت، به خاطرلرزیدنت، به خاطر شکستنت و به خاطر تنها ماندنت...

 


  1:19 PM   شبنم   | 

15 Jun 2006

 
 
نفسم مي ميرد
لحظه لحظه
همه تکرار تو ام
آينه آينه
نقش به نقش
همه ازنقش تو ام
بي تو سردم
بي تو دردم
نفسم مي ميرد
که تويي تو
لحظه لحظه
همه جا درنفسم
آه....
آيه رويش خاک
وحي....
نبض رستن بر اين خواب و خيال
رقص....
شعله در خوابگه خلوت پاک
بي تو سردم
بي تو دردم
نفسم مي ميرد


  3:39 PM   شبنم   | 

9 Jun 2006

 

دوستان  شرح پریشانی  من گوش  کنید   ##  داستان  غم   پنهانی  من   گوش    کنید

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنین ##  گفت گوی من و حیرانی من  گوش کنید

شرح این اتش جان سوز نگفتن تا کی ؟

سوختم  سوختم  این  راز نهفتن تا کی ؟

روزگاری من و دل ساکن  کویی  بودیم  ##  ساکن  کوی   بت عربده  جویی    بودبم

عقل و دین باخته دیوانه ی رویی  بودیم  ##  بسته ی  سلسله ی  سلسله  مویی   بودیم

کس در ان سلسله جز من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت ##  سنبل پر  شکنش   هیچ گرفتار   نداشت

این همه مشتری  و گرمی بازار  نداشت ##  یوسفی  بود ولی   هیچ خریدار   نداشت

اول ان کس که خریدار شدش من بودم

باعث  گرمی  بازار شد ش  من  بودم

عشق من  شد سبب  خوبی  و  رعنای او ##   داد  رسوایی   من   شهرت   زیبایی   او

بس  که  دادم  همه جا  شرح  دلارایی او ##   شهر پر گشت  ز غوغای   تماشایی  او

این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره ای نیست وندارم به ازاین رای دگر ##  که   دهم   جای   دگر دل به  ارای  دگر

چشم  خود  فرض کنم زیر کف پای  دگر ##  بر کف  پای  دگر بوسه  زنم  جای  دگر

بعدازاین رای من این است وهمین خواهد بود

من  بر  این  هستم  و  البته  چنین خواهد بود

 


  2:17 PM   شبنم   | 

7 Jun 2006

People see God every day; they just don't recognize Him.

مردم هر روز خدا را مي بينند، فقط او را تشخيص نمي دهند

Let God love others through you, and let God love you through others.

بگذار خداوند ديگران را به وسيله تو دوست بدارد و تو را به وسيله ديگران

God understands our prayers even when we can't find the words to say them.

خدا دعاي ما را مي فهمد، حتي وقتي کلمه اي براي گفتنش پيدا نمي کنيم

When you're self-esteem is low think about being created in the image of God.

هر وقت احساس احترام به خود در شما کاهش يافت
فکر کنيد که خداوند شما را به صورت خودش آفريده است

We may have different holidays and different prayers, but we have the EXACT SAME God which means we are more the same than we are different.

ممکن است ما تعطيلات و دعاهاي متفاوت داشته باشيم
اما همگي دقيقا يک خداي واحد داريم

اين نشان مي دهد که شباهت هاي ما بيشتر از تفاوت هاي مان است

 

Every evening I turn my worries over to God.
He's going to be up all night anyway.

هر شب نگراني هايم را به خدا وا مي گذارم
او به هر حال تمام شب بيدار است

 

God is a circle whose center is everywhere and whose circumference is nowhere.

خداوند دايره ايست که مرکزش همه جاست، و محيطش هيچ کجا نيست

God gives the nuts but he does not crack them.

خدا گردو را مي دهد، اما آن را براي مان نمي شکند

Rebellion to tyrants is obedience to God.

سرپيچي از فرمان ظالم، اطاعت از امر خداست

God has never given us a dream without also including the power to achieve that dream.

خداوند هرگز به ما رويايي نمي دهد که توان تحقق بخشيدن به آن را نداشته باشيم

God has given us two hands-one to receive with and the other to give with.

We are not cisterns made for hoarding; we are channels made for sharing.

خداوند به ما دو دست داده است، يکي براي گرفتن  و ديگري  براي دادن
ما مخزن هايي نيستيم که براي ذخيره چيزها ساخته باشند،

ما کانال هايي هستيم براي تقسيم چيزها

If God gave you everything you asked for,
where would you put it?

اگر خداوند همه چيزهايي را که  مي خواهي به تو مي داد آنها را کجا جا مي دادي؟

 

WWW.SEDAYENABZ.BLOGFA.COM


  3:51 PM   شبنم   | 

29 May 2006

 

بانوی من
می خواهم نامه ای برایت بنویسم
که به هیچ نامهء دیگری شبیه نباشد
و زبانی نو برای تو بیافرینم
زبانی هم تراز اندامت
...... و گسترهء عشقم
*
می خواهم از برگهای لغت نامه بیرون بیایم
..... و از دهانم اجازهء سفر بگیرم
خسته ام از چرخاندن زبان در این دهان
دهانی دیگر می خواهم
.... که بتواند به درخت گیلاس
.... یا چوب کبریتی بدل شود
دهانی که کلمات از آن بیرون بریزند
مانند پریان دریایی از امواج دریا
و کبوتران
...... از کلاه شعبده باز
*
کتابهای دبستانم را از من بگیرید
.... و نیمکت های کلاسم را
..... گچ ها و قلم موها و تخته سیاه را
از من بگیرید
تنها واژه ای به من ببخشید
تا آن را
...... چون گوشواری به گوش معشوق خود بیاویزم
*
انگشتانی تازه می خواهم
برای دیگر گونه نوشتن
از انگشتانی که قد نمی کشند
.... از درختانی که نه بلند می شوند
..... و نه می میرند... بیزارم
انگشتانی تازه می خواهم
... به بلندای بادبان زورق و گردن زرافه
تا معشوقهء خویش را پیراهنی از شعر ببافم
...... و الفبایی نو بیافرینم برای او
*
..... الفبایی که حروفش
به حروف هیچ زبان دیگری مانند نباشد
.... الفبایی به نظم باران
..... الفبایی از طیف ماه
ابرهای خاکستری ِ غمناک
و درد ِ برگهای بید
...... زیر چرخ دلیجان ِ سپتامبر
*
می خواهم گنجی از کلمات را پیشکشت کنم
که هرگز هیچ زنی نصیب نبرده و نخواهد برد
..... کسی به تو مانند نبوده و نیست، بانوی من
می خواهم هجاهای نامم
و خواندن نامه هایم را
به سینهء خسته ات بیاموزم
می خواهم تو را به عطری نو بدل کنم
..... و به زبانی نو
..... و به شعری نو


  1:18 PM   شبنم   | 

29 May 2006

وقتی که دارم حرفهایی دلم را مرور میکنم تنها چیزی که بهش میرسم دو قطره اشکی است که از چشمانم می ریزه ...
اگه حتی یک انتظار یک عشق دلت رو آتیش بزنه و از انتظار کشیدن بتونی تلخی غم را خوب لمس کنی آن وقت شاید منو بتونی درک کنی .... اما من فقط او را در قلب خودم و در باورهایم و در رویاهایی خودم زنده نگاهش داشتم .
اگه تمامی ستارگان شب خاموش گردند و در چشمانت توانستی تنهایی شب را در ک کنی و در ته اون دلت از ته دل واسه دردل کردن با یه دوست احساس نیاز کردی فراموش نکن کسی هست که در این شهر همیشه به یاد توست
حسرت کشیدن را این همه تلخ تصور نمی کردم ولی یاد گرفتم چون دیگر از این به بعد هر ثانیه ام حسرت خواهد بود ...به وقت دوست داشتن ؛ به وقت انتظار کشیدن و حتی به وقت خندیدن ....
همیشه در قلبم تو هستی و خواهی بود
 
 
در حاليکه لبانم بسته است و خاموشم
براي تو من زنده ام
در حاليکه اشکهايم را پنهان ميکنم
اما در دلم فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
زندگي آورده است کتاب روزهاي گذشته را
و خاطرات بسياري مارا احاطه کرده است
بي پرسش چه بسيار پاسخ يافتم
ديديم که چه ميخواستيم و چه به دست آورديم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
چه بگويم که دنيا با من چه عداوتي کرد
حکم کرد که من زندگي کنم اما بدون تو
نادان است آنکه بگويد تو براي من غريبه اي
مردم چه بسيار بر ما ستم کردند عزيزم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
 
 


  12:51 PM   شبنم   | 

25 May 2006

 

ديگر نگران فردا نخواهم ماند،
  نخواهم خواند،
نمي دانم ولي شا يد،
زندگي وسر مستي را در سراب نامت، جستجو ميكردم   
ولي حالا در بيابان تنهايي ام
در دشت احساسم
در آسمان ابري قلبم فكري ديگر روييده
در تلالو آبي دريا نگاهي را دو باره روبه روي چشم خود احساس كردم
ولي ديدم آن هم  همان فرداي بي قانون من بوده
زمان را خواستم در دست خود گيرم كة شايد در قبال ساعتي با من بودن براي من براي قلب من نقشي نه چندان سخت را در پرده ابهام روحم بارور سازد
ولي حالا او نيز در توقف و انعكاسش
سر سازگاري ندارد
گوشم از فريادهاي كهنة تاريك پر گشتة زنگ مي زند گوشم او نيز ياراي شنيدن  ندارد چرا وصد چرا      
بگذاريد تا تنها باشم در دشت احساسم،
بي من شوم بگذرم واز قانون طبيعت رهايي يابم
شايد او هم خوا ست تا ديگر من نباشم وشايد خواست پيمان ببندد تا فردايي ديگر ويران كنم قلبم وجودم
تاروپودم را


  8:52 PM   شبنم   | 

25 May 2006

 عشقولی من

 

در سکوت دلنشين نيمه شب
ميگذشتيم از ميان کوچه ها
رازگويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا.
تکيه بر بازوي من مي داد گرم
                                      شعله ور از سوز خواهش ها تنش
                                      لرزشي بر جانم مي ريخت نرم
                                      ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزويي دلنشين
در دل من، با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين.
زير نور ماه دور از چشم غير
                                        چشم ها بر يکديگر مي دوختيم
                                        هر نفس صد راز مي گفتيم و باز
                                        در تب نا گفته ها مي سوختيم.
نسترن ها از سر ديوار ها
سر کشيدند از صداي پا ما
ماه مي پائيدمان از روي بام
عشق مي جوشيد در رگ هاي ما
سايه هامان مهربان تر بي دريغ
                                       يکديگر را در بر داشتند
                                      تا ميان کوچه اي با صد ملال
                                      دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائي در رسيد.
سينه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گريخت
اشک ها بر روي رويا ها نشست!
چشم جان من به ناکامي گريست
                                         برق اشکي در نگاه او دويد
                                         نسترن ها سر به زير انداختند!
                                         ماه را ابري به کام خود کشيد.
تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب مي سپردم ره خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش! 
   
         
   فریدون مشیری


  12:46 PM   شبنم   | 

25 May 2006


سکوت حقیقت است
فریاد است
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و ببین که این بغض بی صدای من
اعتراف
به عشق همیشگی توست


The slience it the truth
is the shout
is full of unuttered words
of undo movements
the confess to hidden loves
and you see this slient spite of mine
is a confess to your evergreen love


  12:33 PM   شبنم   | 

24 May 2006

 

این عشق تو چرا کم نمی شــود
وین سینه خالی از غم نمی شود

دوای دردهـــای مـن تـــو بـوده ای
چــرا نـگاه تـــو مرهـــم نمی شود

تـمـــــام دل مـــــرا ســــــروده ای
ســـرود تـــو تمـام هـم نمی شود

آوارگــــی خســته می کنـد مـرا
خستــگی دلیـل خوابم نمی شود

عشـــق تــو وابـستـه می کند مرا
و ایــــن طنــاب چــاهم نمی شود

کجاست خنده های مه گرفته ات
کـه ابـر ، عـابر سرابـم نمی شود

کجاست دستهای تب گرفتــه ات
کــه رهنــمای راهــــم نمی شود

من از غریـب زادگــی دلـم گرفــت
چــــــرا تمــام ، غربتـم نمی شود

من از کـویر مانــدگی دلـم گرفــت
چــــــرا وقـــت رفتنـــم نمی شود


  8:32 PM   شبنم   | 

24 May 2006

 

گفتم از زندگی خستم
گفتی که دل به تو بستم
گفتم این حرفها دروغه
گفتی باتوزنده هستم
گفتم این همش یه خوابِ
یاکه شاید یه سراب ِ
رفتی وتنهام گذاشتی
روی قلبم پاگذاشتی
رفتی تو با یک غریبه
به من اعتنا نکردی
گفتی عشقت آهنین
رفتی و وفا نکردی
گفتی از دوریت میمیرم
من به عشق تواسیرم
گفتم ازعشقت میترسم
ناامیدودل شکستم
 
 


  8:31 PM   شبنم   | 

23 May 2006

 

 

 

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه سخن ها گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین ِ زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست

احمد شاملو


  9:53 PM   شبنم   | 

23 May 2006

و اين منم

زني تنها 

در آستانه ي فصلي  سرد

در  ابتداي  درك  هستي  آلوده ي زمين

و يأس  ساده  و غمناك  آسمان

و ناتواني  اين  دستهاي  سيماني

زمان  گذشت

زمان گذشت  و ساعت چهار بار  نواخت

چهار بار  نواخت

امروز  روز  اول ديماه است

من  راز  فصل ها را ميدانم

و حرف  لحظه ها را ميفهمم

نجات دهنده   در گور خفته  است

و خاك ‚  خاك پذيرنده

اشارتيست  به آرامش

زمان  گذشت  و ساعت  چهار  بار  نواخت

در كوچه  باد مي آيد

در  كوچه  باد  مي آيد

و من  به  جفت گيري  گلها مي انديشم

به  غنچه هايي  با  ساق  هاي لاغر  كم خون

و اين  زمان  خسته ي  مسلول

و مردي  از  كنار  درختان  خيس ميگذرد

مردي   كه  رشته هاي آبي رگهايش

مانند  مارهاي  مرده  از  دو سوي  گلوگاهش

بالا خزيده اند

 و در  شقيقه هاي  منقلبش  آن  هجاي  خونين را 

تكرار  مي كنند

ــ سلام

ــ سلام

و من  به  جفت گيري  گلها  مي انديشم

در آستانه ي  فصلي سرد

در  محفل   عزاي  آينه ها

و  اجتماع   سوگوار   تجربه هاي  پريده رنگ

و اين غروب  بارور  شده  از  دانش  سكوت

چگونه  ميشود  به آن كسي  كه ميرود  اين سان

صبور

سنگين

سرگردان

فرمان  ايست  داد

چگونه ميشود  به  مرد  گفت   كه  او زنده نيست   او  هيچوقت  زنده  نبوده ست

در  كوچه  باد مي آيد

كلاغهاي  منفرد  انزوا

در باغ  هاي  پير  كسالت ميچرخند

و نردبام

چه  ارتفاع  حقيري دارد

آنها  تمام  ساده لوحي  يك  قلب  را

با  خود  به  قصر  قصه ها بردند

و اكنون ديگر  

ديگر  چگونه يك نفر   به  رقص بر خواهد  خاست

و گيسوان  كودكيش  را 

در آبهاي  جاري خواهد  ريخت

و  سيب را  كه سرانجام  چيده است  و بوييده است

در  زير  پا  لگد خواهد  كرد ؟

اي يار  اي يگانه ترين يار

چه  ابرهاي  سياهي  در  انتظار  روز ميهماني  خورشيدند

انگار  در  مسيري  از  تجسم  پرواز بود  كه يكروز  آن  پرنده  نمايان شد

انگار  از  خطوط  سبز  تخيل  بودند

آن  برگ هاي تازه    كه در  شهوت   نسيم  نفس  ميزدند

انگار

آن  شعله  بنفش  كه در  ذهن  پاكي  پنجره ها ميسوخت

چيزي  به جز  تصور  معصومي از  چراغ  نبود

در  كوچه باد مي آيد

اين  ابتداي  ويرانيست

آن  روز  هم  كه  دست هاي تو  ويران  شدند  باد  مي آمد

ستاره هاي عزيز

ستاره هاي  مقوايي  عزيز

وقتي در آسمان  دروغ  وزيدن  ميگيرد

ديگر  چگونه  مي شود   به سوره هاي  رسولان  سر شكسته  پناه آورد ؟

ما مثل  مرده هاي  هزاران  هزار ساله   به هم  مي رسيم  و آنگاه   خورشيد  بر  تباهي  اجساد  ما  قضاوت  خواهد كرد

من سردم است

من سردم است  و  انگار هيچوقت گرم  نخواهم  شد

اي يار  اي  يگانه ترين  يار   آن  شراب  مگر  چند ساله  بود ؟

 نگاه  كن كه در اينجا  زمان  چه  وزني دارد

و ماهيان  چگونه  گوشتهاي مرا مي جوند

چرا مرا  هميشه  در ته  دريا  نگاه  ميداري ؟

من سردم است  و از گوشواره هاي  صدف  بيزارم

من سردم است  و ميدانم

كه  از  تمامي  اوهام  سرخ  يك  شقايق  وحشي

جز  چند  قطره  خون

چيزي به جا  نخواهد  ماند

خطوط  را رها  خواهم كرد

و همچنين شمارش  اعداد   را رها  خواهم  كرد

و  از ميان  شكلهاي  هندسي   محدود

به  پهنه هاي  حسي  وسعت  پناه  خواهم برد

من عريانم  عريانم عريانم

مثل  سكوتهاي  ميان  كلام هاي  محبت  عريانم

و  زخم هاي  من همه  از  عشق  است

از  عشق   عشق    عشق

من اين  جزيره   سرگردان  را

از انقلاب   اقيانوس 

و  انفجار  كوه  گذر داده ام

و تكه تكه شدن  راز  آن  وجود   متحدي  بود

كه از  حقيرترين  ذره هايش آفتاب  به  دنيا آمد

سلام  اي  شب معصوم

سلام اي شبي كه  چشمهاي  گرگ هاي بيابان را

به  حفره هاي  استخواني ايمان   و اعتماد  بدل  مي كني

و در كنار   جويبارهاي  تو   ارواح  بيد ها

ارواح  مهربان  تبرها  را مي بويند

من  از  جهان  بي تفاوتي   فكرها  و حرفها و صدا ها  مي آيم

و اين  جهان   به  لانه ي ماران  مانند است

و اين  جهان  پر از صداي   حركت  پاهاي  مردميست

كه  همچنان  كه  ترا  مي بوسند

در ذهن  خود طناب  دار   ترا  مي بافند

سلام  اي  شب  معصوم

ميان  پنجره و ديدن

هميشه  فاصله ايست

چرا نگاه نكردم ؟

مانند آن  زمان  كه مردي  از  كنار درختان  خيس گذر مي كرد...

چرا نگاه  نكردم ؟

انگار مادرم  گريسته  بود آن شب

آن شب  كه من  به درد  رسيدم   و نطفه  شكل  گرفت

آن شب  كه  من عروس  خوشه هاي اقاقي شدم

آن  شب  كه  اصفهان  پر از طنين كاشي  آبي بود

و آن كسي  كه نيمه ي من  بود به درون نطفه من بازگشته بود

و من درآينه  مي ديدمش

كه مثل  آينه  پاكيزه بود  و روشن  بود

و ناگهان  صدايم كرد 

و من عروس  خوشه هاي  اقاقي شدم ...

انگار  مادرم گريسته  بود آن شب

چه  روشنايي بيهوده اي  در اين  دريچه ي مسدود  سر  كشيد

چرا  نگاه  نكردم ؟

تمام  لحظه هاي سعادت  مي دانستند

كه دست هاي تو  ويران  خواهد شد

 و من  نگاه نكردم

تا آن زمان  كه  پنجره ي ساعت

گشوده شد و آن  قناري  غمگين  چهار بار  نواخت

چهار بار نواخت

و من به آن  زن  كوچك  برخوردم

كه  چشمهايش  مانند  لانه هاي  خالي  سيمرغان  بودند

و آن چنان  كه در تحرك رانهايش مي رفت

گويي  بكارت روياي پرشكوه مرا

با خود  بسوي  بستر  شب  مي برد

آيا  دوباره  گيسوانم  را 

در باد  شانه خواهم  زد ؟

آيا دوباره   باغچه  ها را  بنفشه  خواهم  كاشت ؟

و  شمعداني ها را

در آسمان  پشت  پنجره  خواهم گذاشت ؟

آيا دوباره  روي  ليوان  ها  خواهم  رقصيد ؟

آيا  دوباره  زنگ  در  مرا  بسوي  انتظار  صدا  خواهد  برد ؟

به مادرم  گفتم  ديگر تمام شد

گفتم   هميشه پيش از آنكه  فكر كني  اتفاق  مي افتد

بايد  براي  روزنامه  تسليتي  بفرستيم

انسان  پوك

انسان  پوك  پر از  اعتماد

نگاه  كن كه دندانهايش

چگونه   وقت  جويدن  سرود  ميخواند

و  چشمهايش 

چگونه  وقت  خيره  شدن  مي درند

و او  چگونه   از  كنار  درختان خيس ميگذرد

صبور  

سنگين

سرگردان

در  ساعت  چهار   در  لحظه  اي  كه  رشته هاي آبي  رگهايش  

مانند  مارهاي  مرده  از  دو سوي  گلوگاهش 

بالا  خزيده اند و در  شقيقه هاي   منقلبش  آن هجاي  خونين  را  تكرار  ميكنند

ــ سلام

ــ سلام

آيا تو  هرگز  آن  چهار   لاله ي آبي  را

بوييده اي ؟...

زمان  گذشت 

زمان  گذشت   و  شب   روي  شاخه هاي  لخت  اقاقي  افتاد

شب  پشت  شيشه هاي   پنجره  سر  مي خورد

و  با زبان سردش

ته مانده هاي  روز  رفته را   به  درون   ميكشيد

من از  كجا  مي آيم ؟

من از  كجا مي آيم ؟

كه  اين چنين  به بوي  شب  آغشته ام ؟

هنوز خاك  مزارش  تازه است

 مزار  آن  دو دست  سبز  جوان را ميگويم ...

چه  مهربان  بودي اي  يار   اي  يگانه ترين  يار

چه  مهربان  بودي  وقتي  دروغ  ميگفتي

چه  مهربان   بودي  وقتي  كه  پلك هاي آينه ها را مي بستي

و چلچراغها  را

از  ساقه  هاي  سيمي  مي چيدي

 و در  سياهي   ظالم  مرا بسوي چراگاه  عشق  مي بردي

تا  آن بخار  گيج  كه  دنباله ي  حريق   عطش  بود  بر چمن  خواب  مي نشست

و آن  ستاره  هاي  مقوايي

به  گرد   لايتناهي   مي چرخيدند

چرا   كلان  را   به  صدا  گفتند ؟

چرا   نگاه   را به  خانه ي  ديدار  ميهمان  كردند!

چرا  نوازش   را

به  حجب   گيسوان   باكرگي بردند ؟

نگاه  كن  كه در  اينجا

چگونه  جان  آن  كسي  كه  با  كلام  سخن  گفت

و  با  نگاه  نواخت

و  با  نوازش   از  رميدن   آرميد

به  تيره هاي  توهم

مصلوب  گشته است

و  جاي  پنج  شاخه ي  انگشتهاي تو

كه  مثل    پنج  حرف  حقيقت  بودند

چگونه  روي  گونه  او مانده ست

سكوت چيست   چيست   چيست اي  يگانه ترين يار ؟

سكوت  چيست   به جز  حرفهاي  نا گفته

من  از  گفتن  مي مانم   اما زبان  گنجشكان 

زبان  زندگي   جمله  هاي   جاري  جشن  طبيعت ست

زبان  گنجشكان  يعني  :  بهار. برگ . بهار

زبان  گنجشكان   يعني  :   نسيم  .عطر . نسيم

زبان  گنجشكان در  كارخانه ميميرد

اين  كيست اين  كسي  كه روي   جاده  ي ابديت

به  سوي   لحظه ي  توحيد  مي رود

و  ساعت   هميشگيش  را

 با  منطق   رياضي   تفريقها  و  تفرقه ها  كوك ميكند

اين  كيست   اين  كسي  كه بانگ   خروسان  را

آغاز  قلب   روز  نمي داند

آغاز بوي  ناشتايي  ميداند

اين  كيست  اين  كسي   كه  تاج   عشق  به سر دارد

و در ميان   جامه هاي  عروسي  پوسيده ست

پس آفتاب  سر انجام

در  يك  زمان  واحد

بر هر دو  قطب   نا اميد  نتابيد

تو از طنين   كاشي آبي  تهي شدي

و من   چنان  پرم    كه  روي  صدايم  نماز  مي خوانند ...

جنازه هاي خوشبخت

جنازه هاي ملول

جنازه هاي   ساكت  متفكر

جنازه هاي  خوش  برخورد   خوش  پوش   خوش خوراك

در  ايستگاههاي   وقت هاي معين

و در  زمينه ي  مشكوك   نورهاي  موقت

و  شهوت    خريد   ميوه هاي  فاسد  بيهودگي

آه

چه  مردماني    در  چارراهها   نگران  حوادثند

و اين  صداي   سوتهاي   توقف

در  لحظه اي  كه  بايد  بايد  بايد

مردي  به  زير  چرخهاي زمان  له  شود

مردي  كه  از  كنار  درختان  خيس ميگذرد

من  از  كجا مي آيم؟

به مادرم  گفتم   ديگر  تمام  شد

گفتم   هميشه   پيش  از  آنكه   فكر كني   اتفاق  مي افتد

بايد  براي   روزنامه  تسليتي  بفرستيم

سلام  اي  غرابت  تنهايي

اتاق  را به تو  تسليم ميكنم

چرا كه   ابرهاي  تيره   هميشه

پيغمبران  آيه هاي تازه  تطهيرند

و در شهادت  يك  شمع

راز  منوري  است  كه آنرا

آن  آخرين  و آن  كشيده ترين  شعله  خواب  ميداند

ايمان بياوريم

ايمان بياوريم  به  آغاز  فصل سرد

ايمان  بياوريم   به  ويرانه هاي باغ  تخيل

به  داسهاي  واژگون شده ي بيكار

و دانه هاي زنداني

نگاه كن  كه چه  برفي  مي بارد ...

شايد  حقيقت  آن دو دست  جوان  بود   آن  دو دست  جوان

كه  زير  بارش  يكريز  برف  مدفون  شد

 سال  ديگر  وقتي   بهار

با آسمان پشت  پنجره  هم خوابه  ميشود

و در  تنش  فوران  ميكنند

فواره هاي   سبز  ساقه هاي  سبكبار

شكوفه  خواهد داد اي يار  اي يگانه ترين يار

ايمان بياوريم  به آغاز  فصل  سرد ...

نتونستم حتی کلمه ای را حذف کنم ... آری باد ما را خواهد برد!!!

 

دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده 
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده 
 دلم خیلی تنگ شده
 

http://www.sedayenabz.blogfa.com/

 

 

شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم
در آن يك شب خدايي من عجايب كارها كردم

جهان را روي هم كوبيدم از نو ساختم گيتي
ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

خدا را بنده خود كرده خود گشتم خداي او
خدايي با تسلط هم به ارض و هم سماكردم

ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
هر آن چيزي كه از اول بود نابود و فناكردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو رامعدوم
كشيدم پيش نقد و نسيه بازي را رهاكردم

نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه رابستم
وثاق بندگي را از رياكاري جدا كردم

امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب
خدايي بر زمين و بر زمان بي كدخداكردم

نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم

شدم خود عهده دار پيشوايي در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پاكردم

بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم
خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم

نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد ورمال
نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گداكردم

نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل رياكردم

ندادم فرصت مردم فريبي برريا پوشان
نخواهم گفت آن كاري كه با اهل رياكردم

به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را
نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعاكردم

نكردم پشت سر بندگان لخت و عورايجاد
به مشتي بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه ميدانستم از اول بودفاسد
نكردم خلق و عالم را بري از هر جفاكردم

به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

سري داشت كو بر سر فكر استثمار, كوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت ومكنت
نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلاكردم

نه يك بي آبرويي را هزاران گنج بخشيدم
نه بر يک آبرومندي دو صد ظلم و جفا کردم

نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جاي آنكه مردم را گذارم در غم و ذلت
گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم

به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم

جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي ازتبعيض
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

نگويندم كه تاريكي به كفشت هست از اول
نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جاكردم

چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهدشد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفاكردم

زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحرليكن
چو از خود بي خود بودم ندانسته چه هاكردم

سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار
خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

خدايا کفر ميگويم پريشانم پريشانم
چه مي خواهي تو از جانم نمي دانم نميدانم

مرا بي آن که خود خواهم اسير زندگي کردي
تو مسوولي خداوندا به اين اغاز وپايانم

من آن بازيچه اي هستم که مي رقصم به هر سازت
تو مي خندي از آن اول به اين چشمان گريانم

نه در مسجد نه ميخانه نه در ديري نه در کعبه
من آن بيدم که مي لرزم دگر بر مرگ و پايانم

خدايي نا خدايي هرچه هستي غافلي يارب
که من آن کشتي بشکسته اي در کام طوفانم
تويي قادر تويي مطلق نسوزان خشک وترباهم


  9:38 PM   شبنم   | 

23 May 2006

 0

ميدونم روزای بارونی از يادت رفته!واينو هم ميدونم که سرسره بازيهای روزهای برهنگی رو از ياد بردی!تازه اينو هم فهميدم که گوشات چقد سنگينه و حرفای پاک و بی ريا رو نميتونه گوش بده و بفهمه!آره خوب حدس زدی اينو فراموش کرده بودم که گوله های برفی رو که به من پرت ميکردی واسه خاطر بازی نبود !يه اعلان جنگ بود که هيچوقت برنده ای نداشت!!!

اووووووووووووووووه ببخشيد مث اينکه شما برنده شديد !چون آخرين گوله برفی که به من زدی (گلوله ای )بو از جنس تعفن سربی !!!و هنوزم که هنوزه من نمی تونم که بلند شم ؛شايد گفتی چرا واسم دست تکون نداد ولی نفهميدی که از جای گلوله چقد خون مياد که ديگه آدم نای بلند شدن هم نداره!

....وحالا اگه آدم آهنی هم بودم جسدم حتی به درد سمساريهای حلبی آباد هم نميخوره..................................وتو هنوز منتظر يه زمستون ديگه هستی تا با يه نفر ديگه گلوله بازی کنی!...

اهورا آ گر


  9:23 PM   شبنم   | 

Copyright © All Rights Reserved for http://parandekochoolo.blogfa.com