تبليغاتX
دنيای يک بانوی خاموش
21 Nov 2006

می بینمت

هر لحظه

هر جا که فکرش را بکنی

غمگین می شوم ...

چشمانم را می بندم ..

چشمان تو هنوز باز است ...

می بینی مرا

می سوزانی تنم را

گذر می کنی از لایه های وجودم

و گذر می کنی از پهنای احساساتم ...

پاره می کنی

پاره پاره می کنی

تکه تکه می کنی احساس ولرمی را که پر می کشد

از ورای ذهنم

و میدری

هر آنچه وجود دارد در من

و می شکنم ...

از زهر نگاهت

و نمی نالم !

و نمی میرم از این همه رنج !

چون عشق تو با من است

چون عاشق تو هستم


  2:37 PM   شبنم   | 

16 Nov 2006

میدانم نوشته هایم وحشتناک است ...

خیلی زشت است و بی وزن ...

اما ...

کسی که حرفای دلش موزون نیست ...

نوشته هاش هم موزون نمیشوند

چه انتظاری دارین ؟

هر تکه ی بدنم یک ساز میزند ...

عقلم ساز شاد ...

دلم ساز غم ...

چشمم ساز اشک ...

لبهام ساز رضایت ..

 

قاطی میشوند احساساتم باهم

می شوند یک گرداب رنگین ..

که بدون ظرف است ...

در هوا معلق ...

و شاید در خلا ....

کششی بر انها نیست ..

هیچ کششی نیست که انها را از هم جدا کند ...

چه بیهوده موجودی هستم ...

مانند یک گرداب رنگارنگم که ظرفی ندارد

و در اسمان و یا شاید هم خلا معلق است

و هیچ کششی بر رویش نیست .

 

نه ...

یادم امد

لبهایم گاهی ساز نارضایتی می زنند

 در ان هنگام است که با چشمهایم هم صدا میشود ...

لبهایم فریاد می زنند و چشمایم اشک میریزند .

خوب پس کششی بر رنگ هایم هست که ابی را با قرمز مخلوط کندو بنفش دهد ...

چه خوب !

کمی از بیهودگی در امدم ....


  8:4 PM   شبنم   | 

14 Nov 2006

"و این اخرین نوشته اش بود "

 

--------------

 

تنها و ساكت بود ...مثل هميشه اما اين بار گونه هايش خيس بود .

 

- چشمانش را به انتهاي آبي كران دوخته بود ... سكوت بود و سكوت ........

تنها صداي امواج دريا اين سكوت را مي شكست ......

 

از روزي كه تصميم به سفر گرفته بود ،‌در هر لحظه اش مصمم بود اما اين بار خاطرات گيسو رهايش نمي كرد ...

 

- ناگهان درخششي را در انتهاي آبي ها حس كرد .... لبخند چشماني را در انتهاي آبي ها .....

 

بايد مي رفت ... سفر بايد !

او مي دانست راه رفتني رفتن مي بايد!

 

- پارو شكسته بود و قايقران با تني بي جان بر كف قايق .....

 

نمي دانم از وقتي گيسو نيز به سرنوشت قايقران دچار شده بود انگار ......

راه رفتن را گم كرده بود .

.......

تا اينكه رفت .....

 

او راست مي گفت ...

راه رفتني را رفتن بايد .....

........

او اينجا را دوست داشت ...

او با اينجا صادق بود ...

او كه رفت ، من نيز زياد نمي مانم ...

مي روم ....

اما قبل رفتن مي گويم

رفتن به شهر آبي قايق و پارو نمي خواهد ....

لازمه اش قايقراني نيست .....

مي روم اما نه با قايق ،

كه با قلبم به شهر آبي  سفر مي كنم .

.....

...

اين صفحه را دوست دارم ...

Mon Amour برايم ياد آور خاطرات گذشته است ....

خاطرات آبي ،‌حتي آبي تر از آبي بي كران ......

اما اشك ها مگر آبي اند؟؟!

.......

...............

دلم براي اينجا تنگ مي شود ...

همين طور براي دوستانم ....

گفتني ها كم نيست ........

اما ..........

راه رفتني را رفتن بايد !!

....

Gisoo69 با تو نيز ، بدرود .

..........

.................

 

پ.ن:در زندگي گاهي اوقات بايد به خودت ثابت شوي ،‌ زمانش رسيده  .....

من بر مي گردم ،‌ دو سال بعد ...

وقتي به خودم ثابت شدم .

 

 

------------------------------------

 

گیسوی من ....

پرستوی عاشق من ....

داره می ره .... بغض گلومو گرفته . دلم می خواد گریه کنم ...

نه گیسو میدونم التماس فایده نداره ....

تو منو خیلی وقته که ترک کردی ... خیلی وقته که ترکم کردی ...

گیسو دوست دارم ....

گیسو

گیسو

گیسو

عزیزم اخرین نوشته ات ... باورم نمیشه .

نذار این اتفاق بیوفته .

غصه ی من .... تمومش کن .... تمومش کن ... تمومش کن


  11:5 PM   شبنم   | 

13 Nov 2006

 

 

دلبرکم چیزی بگو

بمن که از گریه پرم

به من که بی صدای تو

از شب شکست می خورم

دلبرکم چیزی بگو

به من که گرم هق هقم

به من که اخرینه ی

اواره های عاشقم

 

چیزی بگو که اینه خسته نشه از بی کسی

غزل بشن گلایه ها نه هق هق دلواپسی

 

نذار که از سکوت تو

پرپر بشن ترانه ها

دوباره من بمونم و

 خاکستر پروانه ها

چیزی بگو اما نگو

از مرگ یاد و خاطره

کابوس رفتنت بگو

از لحظه های من بره

چیزی بگو اما نگو

قصه ی ما به سر رسید

نگو که خورشیدک من

چادر شب به سر کشید

 

دقیقه ها غزل میگن

وقتی سکوتو میشکنی

قناری ها عاشق می شن

وقتی تو حرف می زنی

دلبرکم چیزی بگو

به من که خاموش تو ام

به من که هم بستر تو

اما فراموش تو ام

 

چیزی بگو که اینه خسته نشه از بی کسی

غزل بشن گلایه ها نه هق هق دلواپسی

 

نذار که از سکوت تو

پرپر بشن ترانه ها

دوباره من بمونم و

 خاکستر پروانه ها

چیزی بگو اما نگو

از مرگ یاد و خاطره

کابوس رفتنت بگو

از لحظه های من بره

چیزی بگو اما نگو

قصه ی ما به سر رسید

نگو که خورشیدک من

چادر شب به سر کشید

 


  2:51 PM   شبنم   | 

Copyright © All Rights Reserved for http://parandekochoolo.blogfa.com