
احساست می کنم
همینجایی .... همین نزدیکی ها
ببین چقدر راحت حریر بدنت را لمس می کنم
و گرمای نفست چه راحت بر شیشه ی سرد تبدیل به شبنم می شود
ببین چقدر راحت سایه ات از روی دیوار سر می خورد و به گوشه ای می رود
ببین چقدر راحت شکارت می کنم و درمیان بازوهایم اسیر می شوی
ببین چقدر راحت و احمقانه تورا تصور می کنم
چقدر من دلم گرفته است
کجایی ؟
می خواهم تورا
اما چقدر دوری
گویی من اینجا درگیر نیروی جاذبه ی این زمین هستم
و تو در گیر کشش سیاهچاله ...
نرو
دور نشو
دستانم را در این ظلمت یخ کرده رها نکن
نیاز دارم به تو
به تو که چراغ راهم باشی
مشوقم باشی تا جلو بیایم
حال از هرسویی
نه انکه راهها ی صعود را یکی یکی بر من ببندی
چون در این صورت نخواهم توانست از راه پر پیچ و خمی که تو می خواهی صعود کنم
و به قعر خواهم لغزید
دیگر نه انگشتر را دستت می کنی نه گردنبند را به گردنت می اندازی
دلم تنگ شده برای شبانه هایی که به خیال خودم با تو هستم
اما امشب
می روم دوباره به خیال ...
کنار پنجره ی قطار نشسته ایم
باد سرد لوله می شود داخل
صدای نعل قطار هم می آید
و نور کمسوی چراغ خواب
هم قطاریهایمان خواب اند
و من و تو
مناظر را نگاه می کنیم
که چه آسان از جلوی چشمانمان عبور می کنند
برای رهگذران دست تکان می دهیم
از مناظری که در ایستاگاه های بین راهی شبانه می بینیم عکس می گیریم
و بعد
زمانی که از شدت سرما در خود گلوله شده ایم
می خوابیم
و من هم پس از پایان این رویا
می خوابم
و صبح از شدت وضوح این خیال
سرما می خورم ...
....
دوباره دلم گرفته است . گویی وجودش هوای سرد سنگینی است که عبور می کند از ریه هایم و احساس خفقانم از وجود اوست . دوستم دارد می دانم . اما حالا رفتارهای بچگانه اش دیوانه ام می کند . دلم می خواهد بزرگ شود . هرچند من بچه ترم اما احساس می کنم دارم بزرگ می شوم و دیگر رفتار اطرافیانم و رفتار او را نمی پسندم .
دیوانه ام می کند . ازار دهنده است رفتارش . همیشه ناراحت است . همیشه غمگین است .... همیشه عصبانیست ...
دوباره شروع شد ...
....
من تغییر کردم .... چرا دیگران تلاشی نمی کنند ؟
............
....